تبليغاتX
رقصنده در تاريكي -
Dancer in the Dark

حواله به لپ لپ

«...پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم بر آنم که باشم، دراین جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه، نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم،شگفتی کنم، باز شناسم که ام؟ که می توانم باشم؟ که می خواهم باشم؟...»

همیشه همینطور بوده... همیشه کار این کلمات همین بوده که به وقت نیاز با ناز قدم رنجه کنند و به هنگام رنج سرازیر و مهیب و نابهنگام از راه برسند و همه چیز را خراب کنند. روزگار نطق رهایی بخش و کلام نجات دهنده و متن ضد افسردگی سپری شده و حالا فقط همین مانده که بگویی از خویشتن بیمار و بی مقدار. از این میل پس افتادن و در ماندن و باختن که لعنت بر آن جد و آباد و تاریخ و اساطیری که بازنده اش جذاب تر است. نفرین به حیات حقیر جهانی که جاه طلبی در آن فحش است و تنبلی فکورانه و متعهد. عادت به بودن رکن اصلی حیات پوچ اهالی من است نه اهالی سرزمینم که سرزمین برایم چهارچوب اتاق و خانه و مسیر محل کار نزدیک به خانه است و بس و اهالی هم همان آشنایان محدودند. هرچند مقبول و دل پذیر و دوست داشتنی و معتبرند و افتخار می آورند برایت که در کنارشان قدم بزنی و قلم اما... امای همان دریغ و افسوس امای بر آمده از ته جگر بی خاصیت. برآمده از ته نبودن هایت ته نداشته هایت ته آرزوهای بلند خورده به دیوارت.. که همه خواهشت- نه حتی آرزویت- این باشد که نوشتن پرواز شود نه پناه لزرانی همچون خانه های مانده بر گسل های رقاص تهران.عشق که دستمالی شد و رفت به زوال کلیشه های چرت و چرک تا نشود بگویی کاش عشق باشد نوشتن نه وظیفه نه تکلیف شبانه اضطراری و سرسری و گذری.

 ببر و ببر را هندوانه فروش می گفت و بکن و برو را لات سر کوچه و آن یکی گفت بگذار و بگذر اما... اما رو به سوی گذشته داری و تو را می کشد قدرتی به سوی آینده تا بدانی لطیفه ای بود آن مثال «فردا منتظر هیچ کس نمی ماند». فردا می ماند تا بیایی کشان کشان و با ردی از خون و چرکاب و تعفن از خاطره؛ آینده با اشتیاق می ماند تا ببینی این صحنه را و نتوانی اعلامش کنی شرم داشته باشی که بیانش کنی. آینده سند تحقیر بشر این جهانی است. جهان نامتمدن نامنتظر دست چندم، جهانی آنسوی خواسته های بحق. جهانی ناحق. که قامت عدالتش را بر زوال تو می دوزند عزیز. گفتم عزیز و واژه جز از تهی گاه عقده نیامد که عقده ماهیتی ندارد. عقده یعنی خالی یعنی هیچ، عقده یعنی زندگی و دیگر هیچ که به قول ظریفی زندگی را آورده اند که حواسمان را از هیچ دور کنند. که سخنان اندیشمندان و بزرگان و شاعران کلاه خلاء ماست غایت هیچ شدن ماست در اهالی این جهان دست چندم تخدیری. جهان نشئگی و مستی و حال و حول، جهان پیام باشکوه زندگی یعنی پول. بله برادر درست است اما نه تا این اندازه رو و دم دست. بازی می خواهد نماد و سمبل می خواهد که انسان است و شیطنت های پیچاندن حرف ها و مفاهیم، انسان است که هنوز هم به او می گویند فهیم. نه جانوری که دست ساز بنجل و بدل بسازد از هر اصل و اساسی و به گنداب حوائج کنار بیالاید نیاز های درجه یک دور را. جهان هرزه نگارانه ای ست که رد چرک و خون و خاک و خاشاک و کثافاتش  می شود رد حیات و چه بشری و چه انسانی که خط منحوس انهدام خویش را نقش هستی لقب می دهد؛ اینجا کنار  من، کنار واپاشیدن های مدام از هم، کنار ترکیدن و ترکاندن نسل هایی که آینده تمام قد ایستاده است به افتخار و احترامشان... پنبه دانه... دانه دانه...
جهان من از داخل لپ لپ درآمده برادر، بنگر که تا کجاست اندازه هیکلم. ایستاده ام روی سطح شیب دار روغنی با طعم قهوه ای با اسانس زباله. حواله داده اند نوشتنم را به سطح برآمده لپ لپ شان. حواله داده ام نوشتن را به سطح بر آمده لپ لپ شان تا چه مقبول افتد و چه پسند آید. تا ببینم آینده نقش حیاتم را زرد می خواهد یا قهو ه ای...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:35  توسط نيما سيروس كبيري  |