چندان حس و حال و
انگیزه ای برای شخصی نویسی ندارم. شاید تعطیلی ایام عید این حس و حال تعطیل را
نجات دهد و کمی تمرین بازگشت به گذشته هم داشته باشم. روزگاری نه چندان دور
عادتهای قشنگی داشتم مثل کتاب خواندن بسیار، داستان نوشتن
گهگاه و شعر سرودن ادواری اما حالا از عادات قدیم فقط گاهی فیلم دیدن مانده و
موسیقی که بیشتر برای رهایی از سر و صدای این شهر مزخرف شلوغ تنها مصرفش می کنم.
چون موسیقی هم این روزها مثل خیلی چیزهای دیگر مصرفی شده و تنها مثل یک مخدر
«استعمال» می شود. درباره
اینجور نوشتن هم بارها برای دوستان از دیالوگ پولاد کیمیایی در فیلم اعتراض نقل
قول کردم که میگفت دوست دارد با یک تیغ سرش را بشکافد و آن حشرات و کرمهای داخل
سرش را بیرون بریزد. این تیغ حکم قلم را دارد، نوشتن برایم همان شکنجه تیغ کشیدن
بر پوسته سر است و حشرات هم همین کلماتند که حتی به درد استعمال و مصرف هم نمی
خورند. آنچه
این روزها بیهودگی نوشتن را تشدید می کند و خرده انگیزه های ادامه دادن را می کشد
آینده مبهم همه ما در این کشور است. انتخابات ریاست جمهوری سال آینده عید امسالم
را رسما خراب کرده است. میرحسین موسوی تازه آمده خاتمی
ما را که به هزار زحمت راضی به آمدن شد وادار به انصراف می کند اما آنقدر هم زود
رنج و حساس نیستم که این ماجرا به کلی ناامیدم کند. ضایعه اصلی و فاجعه مدام و
مستدام را جمعیتی موسوم به «مردم» رقم می زنند که فهم سیاسی شان ما را کشته است!
این «ما» هم همان اقلیت محدودی است که یا کلا از هر ادعایی دست کشیده و یا اگر
ادعایی دارد تمام وقتش را در جهت اثبات آن به کار گرفته است اما حتی این افراد هم
هرگز قاطعانه از «پشت پرده جریانات» سیاسی صحبت نمی کنند و مرتب به طرح «تئوری
توطئه» نمی پردازند. نمی دانم
در عرصه پیچیده و دشواری که امثال ژان پل سارتر در آن شکست می خورند کشور ما چگونه
اینقدر مدعی دارد؟ یکی نیست به این دوستان بگوید خلایق مگر سیاست خاله بازی است؟
مگر نمی دانید که سیاست معمولا از فلسفه هم پیچیده تر است؟ شما این تسلط بالقوه را
با «فقر تفکر» و «فقر دانش لازم» که همیشه در جامعه ما وجود داشته از کجا می
آورید؟ چرا «تحلیل» می کنید وقتی که از جزئیات «واقعی» روز اطلاعی ندارید و برای
فکر کردن به ساده ترین اتفاقات روزمره وقت نمی گذارید؟ آخر اگر این مردم تا این
اندازه اندیشمند و آگاه از حقایق سیاست و حکومت بودند که ما تا به حال ابر قدرت جهان
شده بودیم. اگر همه آنچه حدس می زدند از یک تشخیص معقول و منطقی نشات می گرفت،
بدترین ها و کمترین ها نصیبمان نمی شد. اگر تفکر اصلاحی را در طول تاریخمان درک می
کردیم، اصلاح گرانمان شهید(امیر کبیر) و تبعیدی(مصدق) و مطرود(بازرگان) نمی شدند. کی و چه وقت این جماعت پای یک
چیزی ایستاده اند که از نایستادن و نماندن خاتمی گلایه می کنند. از کدام
اقدام خودتان می توانید با خوشی یاد کنید؟ به کدام حرکت جمعی تان می توانید افتخار
کنید؟ مشروطه ای که هنوز شروع نشده تباه می شود هیچ نشانی از ایستادگی و مقاومت
جمعی ندارد، انقلاب تحقق تام است و زمانی نمی برد که ایستادگی دامنه دار بخواهد و
اصلاحاتی که به هشت سال نکشیده تمام می شود در مقیاس تاریخی بیشتر به امیال دوره
ای و احساسات وهله ای شباهت دارد. این مردم برای خودشان چه کرده اند که می پرسند
خاتمی برای ما چه کرد؟ جماعتی که با ناآگاهی
انفعال به خودشان لطمه می زنند و به جای استقبال از آزادی و رفاه، گرفتاری و
بدبختی را در آغوش گرفته اند اول باید خودشان اصلاح شوند وگرنه حضورشان جز نکبت و
تباهی و ادبار ثمره و سرانجام دیگری نخواهد داشت. کسی که میان «بد و بدتر» دست به
انتخاب عاقلانه(نه از سر ناچاری!) نمی زند دیر یا زود به «بد ترین» راضی خواهد شد
و در پی این رضایت عادت خواهد آمد وآن وقت است که دیگر هیچ برنامه اصلاحی و هیچ رویداد
انقلابی به نتیجه نخواهد رسید. خاتمی
انصراف داده و این شاید خیر مردم بوده است که «شخص پرست» یا «نخبه کش» نشوند، متعادل و
معتدل شوند و تنها تفکر اصلاحی را پیگیری کنند. شخصی
از دیوانه ای فحش آبداری شنید و از مقابلش نگریخت به این امید که واکنش نشان خواهد
داد اما سیلی هم از راه رسید و شخص مربوطه نتوانست کاری کند چون به هر حال طرف
دیوانه بود! کار به مشت رسید و شخص بیچاره باز هم نگریخت و با خود گفت اگر بدترش
کرد حتما یک کاری انجام خواهد داد اما اینکه چه کاری و چه طور خودش هم نمی دانست.
مطمئن باشید او لگد را هم پیش بینی کرده و آن را بی هیچ
گونه نارضایتی می پذیرد، کسی چه می داند شاید حتی لذت هم ببرد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 6:54 توسط نيما سيروس كبيري
|
درباره
به صلیبم که می کشند، باید میخ و تیرک باشم/ جام شوکران که به دستم می دهند، باید دروغ باشم/ در آتشم که می افکنند، باید دوزخ باشم.../ باید مدافع زخم های خود باشم شفا نمی طلبم و بیماری شاعرم