|
|
|
|
|
پیش می آیی برای تنبیه من. قدمت روی چشم. فدای دست سنگینت. عمری ست عادت کرده ام به تو سری هایت. اما آیا حواست هست که برای چه چیز به تکاپوی تادیب افتاده ای!؟ آن جایگاه عزیزت، صندلی رها ناشدنی ات را چه می کنی!؟ می دانم کارت را بلدی، می دانم که زود می زنی و دوباره می نشینی. اما آخر برای چند بار؟ یک بار، دو بار، سه بار ... ده بار؟ وقتی می آیی جایگاه را به که واگذار می کنی؟ به چه چیز واگذار می کنی آن همه را؟ حاجتت چیست به جز میل زدن؟ آیا می ارزد این لذت به آن رها کردن؟ جای تو همه چیز است و به هر چیزی می ارزد عزیز من. می ارزد حتی اگر از فرط پررویی سوارت شوم! هر طور و هر چقدر ناراحت که بنشینی، بهتر از آن است که برخیزی و دوباره بنشینی. در این پیش آمدن ها حتی به نیت صلاح، عاقبت از کف می دهی جایت را دوست سنگین دست من. این قاعده تادیب وتنبیه است. این بار اگر پیش آمدی به نیت صفا بدان: نمی زنند، سری را که درد نمی گیرد. بر نمی خیزند، از جایی که تصاحب می شود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:6 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزهای کودکی ام آرزو داشتم یک فوتیالست برجسته شوم اما نوع تربیت خانواده ام اجازه نمی داد که به فوتبال به طور جدی فکر کنم. نه خبری از گل کوچیک با همسالان در کوچه بود و نه کلاس وتمرینی وجود داشت که امید کوچکی ایجاد کند. تمام وقتم در زیرزمین یک آپارتمان اجاره ای به حسرت می گذشت. اما کمی بعد همه چیز تغییر کرد. خانه نشینی یک کودک فعال و ماجراجو ممکن نبود. باید اتفاقی می افتاد که ثابت شود تنها عرصه فعالیت در عالم، زمین بازی مدرسه و آسفالت ترک خورده کوچه نیست. رویا و تخیل وسعتی به اندازه یک دنیا داشت و کتاب تنها ابزاری بود که می شد با آن به هیاهوی کوچه غلبه کرد. داشتم به یک موجود غیر قابل تحمل تبدیل می شدم. به کسی که چون نتوانسته فوتبالیست شود می خواهد از همه بچه های مدرسه و محل انتقام بگیرد اما بخش کودک ونوجوان کتابخانه حسینه ارشاد مرا از عقده و کینه نجات داد. تابستان های باشکوه آن دوران هنوز هم از دلایل اصلی تنفرم نسبت به پاییز است. فصل باز شدن مدارس فصل تباهی بود. آرامش به اختیار خواندن و برگزیدن کتاب های داستان، قابل مقایسه با سرگیجه عجز و زورگویی محض کتاب های درسی نبود. تابستان ارزشمند بود چون با آن به ارزش خودم پی می بردم و پاییز تحقیر آمیز، چرا که دربرابر اقتدار نظام آموزشی و القائات بی شمارش به خانواده و جامعه هیچ وسیله ای برای دفاع نداشتم. کلاس دوم راهنمایی بودم که راه مبارزه را یافتم. درس نمی خواندم اما هم روزنامه دیواری درست می کردم، هم مدیر گروه تئاتر بودم وهم در زنگ انشاء، سر معلم و کلاس را با داستان های هیجان انگیز گرم می کردم. بت باشکوه فوتبالیست شدن شکست و آرزوی نویسنده شدن به سرعت به جای آن نشست. ناظم و معلم و مدیر تشویقم می کردند اما بیشتر برای آنکه به سمت درس خواندن بروم. خانواده شروع کرده بود به افتخار کردن اما نه به آن اندازه که سرشکستگی نمرات ریاضی وعلوم را فراموش کند. در اوج بودم و نمی فهمیدم تمام رویای من را به اندازه نیکبخت واحدی شدن هم به حساب نیاورده اند! زورم به مدرسه می رسید چون فکرمی کردند به چندین هنر آراسته ام و استعداد های زیادی دارم اما خانواده یقین داشت که اینها همه به خاطر اصرارشان به خانه نشینی است و جلوگیری از بازی در کوچه. از چشم آشنا هیچ جذابیتی در کار نبود، فقط بازی با کاغذ بود. یکی موشک و قایق می ساخت و این یکی داستان... بقیه داستان را همه می دانند همان ماجرای مخالفت والدین و بعد هم آغاز دوره افتضاح دبیرستان، بلوغ ، کنکور،سربازی ... محمود دولت آبادی نشدم و نمی شوم، کاش می گذاشتند نیکبخت واحدی شوم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:47 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا پدرتان را بیامرزد جناب Rock star شیر مادرتان حلالتان باد! معلوم نبود اگر بازی ساخته کمپانی شما نبود تکلیفم در این چند وقت چه می شد. کاراکتر نیکو بلیک، جاکوب، پسر عمویش و دزدی از بانک حرف نداشت. قرار و مدارهای عاشقانه با میشل هم عالی بود. خیانتش هم خوب بود، ما جهان سومی ها خوب می فهمیم مفهوم خیانت را. این حق انتخابتان که باید یکی از دوستانت را بکشی که دیگر غایتش بود! فقط اظهار تاسف نیکو بعد از کشتن رفیق داغان وافسرده اش به نظرم معنی نداشت. کار آدم های تمام شده را بالاخره باید یکی تمام کند. لطف کردم در حقش! حتی اسلحه هم نداشت که از خودش دفاع کند. دوست دیگر ارزش کشتن نداشت. یک پنت هوس داشت با کلی خدم و حشم. اسمش هم پلی بوی بود! داشت حال می کرد با زندگی اش، این جور آدم ها را که نمی کشند، می کشند؟ من هم مثل «دوواین» از جایم تکان نمی خورم. مانده ام که یک رفیقی نامردی بیاید لطف کند و کارم را بسازد! راه درمان این افسردگی فصلی مرا فقط شما کشف کرده ای جناب Rock star. این نیکوی شماست که توانست پاییز مزخرف هر سالم را این بار کمی قابل تحمل کند. ![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 4:6 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
این دومین پست توصیه ای وسفارشی در این مدت است. این فیلم «کتاب قانون» را هم باید دید! حالا نه با آن شدت و حدتی که «صداها» را ولی به هرحال فیلم مازیار میری هم به نظرم فیلم تاثیرگذار و تکان دهنده ای است. از ابتدا چیزی شبیه به کمدی جناب تبریزی(همیشه پای یک...) به نظر می رسید همانقدر ملغمه وار و همانقدر در تقلا برای «خنده گرفتن از تماشاگر». ولی کم کم جدی و تلخ شد. خیلی هم تلخ... مازیار میری جامعه غیر قابل تحمل ما را دست انداخته و حتی با تماشگر داخل سالن هم شوخی کرده که خیال کند در حال تماشای یک کمدی ساده است. از شیرین کاری های هیات ایرانی که به لبنان سفر کرده بود، از ماجرای شلنگ و افتابه و آن راننده با لهجه فرانسوی که آهنگ های کوچه بازاری می خواند یک دفعه پرت می شویم به داخل کشور. همراه با یک زن مسیحی تازه مسلمان وارد تونل وحشتی می شویم که نامش را ایران گذاشته ایم و به اصالت وقداستش تفاخر می کنیم. از چشم غریبه خودمان را می بینیم. آن بقال ، آن میوه فروش و آن قصاب را می بینیم که همه در واقع یک نفرند و می شود تمامشان را بگذاریم کنار خانواده رحمان و آن پشت سرگویی ها و خرافات و افکار عقب مانده شان. تصویری که از دین اسلام عزیز می بینیم همان شمایل روحانی و نورانی شخصیت آمنه است و مطلقا هیچ ارنباطی ندارد با آنچه تبلیغ می شود و وجود دارد... باید احمق باشی که ندانی معنای سکانس پایانی آن خرابه های جنوب لبنان چیست. اینکه آمنه شهر راه رها می کند و پیام می گذارد برای همسر گمراه بی بته اش(!) که آزموده است در این شهر بخت خویش. پاسخ او اگر این نباشد که بی تو شهر مرا حبس می شود، باید بماند میان آنهمه عقده و دروغ و تظاهر و کینه تا جان دهد. او می رود اما نه برای بازگرداندن آمنه که کاش این طور بود. می رود که بماند کنار همان خرابه ها در آن مسجد کوچک و پلان آخر با چهره او بسته می شود که روخوانی قرآن را با صدای آمنه تمرین می کند، شاید که رستگار شود... اما ما چی آقای مازیار میری؟ سهم ما تاریکی تیتراژ است؟ سهم ما آن بقال ظاهرا مومن است که هنوز خامه تاریخ گذشته می فروشد به تک تک مان؟ سهم ما عربده جناب قصاب است و چهره عبوس وعصبی آن میوه فروش؟ سهم ما آن خانواده ای است که جان هر کسی را به لب می رساند با طعنه ها وآزارها و اذیت هاشان؟ انگار سهم ما حتی آن اشک های مشهور پرویز پرستویی هم نبود. در چهره بیشتر تماشاگران هنگام خروج، نشانی از گرفتگی و بغض نبود... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:2 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی شبیه به یک شاهکار، مثل یک هلوی آب دار، مثل یک ماچ صدا دار... فیلم «صداها»ی فرزاد موتمن لایق بیشتر از این ها هم هست آنهم درسینمایی که رکورد دار افسانه ای اش(آبروی همه افسانه ها رفت!) اخراجی هاست. «صداها» به نظرم از دیگر فیلم درخشان فرزاد موتمن یعنی« شب های روشن» هم بهتر است. از بهترین های سینمای ایران در این چند سال اخیر است و به نظرم در کنار فیلم هایی نظیر «درباره الی» و «کافه ستاره» قرار می گیرد. نمایش تک سانسی چنین فیلمی ظلم مسلم به سینمای رو به موت و کم رمق این مملکت و جفای بی حد و حصر به مخاطب کم حوصله و بی حال این روزهاست که یا فیلم خوب گیرش نمی آید یا فیلم خوب دیدن را اصلا بلد نیست. (از همه چیز که خسته می شوند با پارتنرشان لطف می کنند «یه سینما هم برن»!) خانم ها و آقایان منت بگذارید بر سر فرزاد موتمن و سعید عقیقی (فیلمنامه نویس) بروید فیلم را ببینید وگرنه چیزی قریب به 85 درصد عمرتان بر فناست. درباره ماجرای فیلم و چرایی دیدنش هم توضیحی ندارم جز اینکه هرگونه زمینه چینی و خلاصه داستان گویی و شرح موجزی ممکن است بخشی از غافل گیری های فیلم را تباه کند. ( زود برین ببینین وگرنه فحش میدم به هرکی «صداها» رو تا دو هفته دیگه ندیده باشه!) هر چقدر موتمن باعث شادی و مسرت شد واروژ کریم مسیحی با «تردید»ش همه را به باد داد؛ یک افتضاح تمام عیار، بهترین مثال برای اینکه کسی بخواهد سابقه درخشانش را به سخره بگیرد. «تردید» فقط می تواند در مقابل فیلمی مثل « دو خواهر» خوب باشد. از قضا هر دو فیلم هم آثار اقتباسی محسوب می شوند که نسخه های اصلی را ضایع کرده اند. اولی شاهکار بی بدیل شکسپیر را به دار کشیده و دومی یک کمدی هالیوودی موفق را نفله کرده که البته این فاجعه کجا و آن اشتباه کجا. «دو خواهر» اشتباهی است که به چشم نمی اید اما «تردید» حتی در نیمه اول خودش که به هملت آویزان شده هم فیلم افتضاحی است. اینکه یک هملت ایرانیزه داشته باشیم نمی دانم چه لطفی دارد که بعضی از منتقدها گفته اند نیمه اول خوب بود چون روح شکسپیر بالای سر کریم مسیحی حضور داشت! عاقبت خلاقیت عاریه ای هم این می شود که آدم محترمی که یکی از بهترین آثار سینمایی ما را ساخته(پرده آخر) با سرمایه حیثیت خود بازی کند و دست کم دو سومش را ببازد. هملت خوانی مثلث رادان،علیدوستی و کمیلی و بعد هم آن پایان بندی عجولانه و کودکانه، توهین آشکار به شعور تماشگری ست که قصد داشته کاری مهم تر از سق زدن پفک و پاپ کورن در تاریکی انجام دهد. آخر فیلم کلی حسرت خوردم که چرا با شکم گرسنه رفتم این فیلم را دیدم و یک کیسه پر از خوراکی های سر وصدا دار بی کلاس با خود نبرده بودم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:39 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
«آرمان گفت: آزادی می خواستند. در راهش خون دادند. گفتم: بله، خون خودشان را نثار کردند، اما آیا می دانند برای چه؟ خودشان هم خواست واقعی شان را نمی شناسند. ...بوی مشمئز کننده ای به مشام می رسید. بوی ریوله، بوی میدان های رم، میدان های جنگ، بوی پیروزی ها و شکست ها، بوی زننده درخشش سرخ خون، جنازه ها را بار قایق می کردند و انها را با کاه می پوشاندند. آرمان گفت: پس مرگ این ها هیچ فایده ای نداشته. ... مرده بودند برای اینکه به هرحال روزی همه می مردند، برای هیچ و پوچ. اما کلماتی را که به نوک زبانم نشسته بود نگفتم؛ شیوه حرف زدن با آنان را یاد گرفته بودم. گفتم: جان خودشان را فدای انقلاب آینده کردند. در این سه روز شورش، مردم به قدرت خودشان پی بردند. هنوز نمی توانند از این قدرت استفاده کنند، اما فردا می توانند. اگر شماها به جای اینکه بیهوده به دنبال شهادت باشید آینده را برایشان آماده کنید.» از رمان "همه می میرند"- سیمون دوبوآر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 4:2 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها دلخوشم به لذت هاي توام با رذالت. به اينكه خيلي ها حالا به محتواي توصيه ها، خواهش ها، التماس ها، و اِز و جزهاي ما رسيده اند. لذت رذيلانه ام از آن جاست كه دير رسيده اند! آنجا كه ديگر هيچ كاري نمي شود كرد جز بروز واكنش هاي عصبي و هيجانات وهله اي. جز شعار و فرياد و افسوس از لگدمال شدن شعور. از اين تحقير مكرر عقل در ميان دوستانمان در طبقه شريف و عزيز متوسط. طبقه سياست دان، طبقه فهم بالقوه، طبقه همه چيزدان. حتي از دوستان نزديكم در همين طبقه شريف مي توانم بپرسم كه درباره «جناب رئيس دولت» چه چيز را از قلم انداختم؟! كدام يك از اتفاقات و حوادث ناگوار را حدس نزده بودم؟ اگر آن زمان حرف نادرستي از اين حقير سراپا تقصير شنيده باشي حق داري هر چه دوست داري بگويي. از كشف هاي كوچكم گفتم، نشنيده گرفتي. از شهود و اعتماد حسي ام حرف زدم و خنديدي. چرا؟ آخر چرا به نزديكانتان اعتماد نمي كنيد؟!... به كدام زبان بايد حرف مي زدم؟ چه مدركي و از كدام دانشگاه بايد مي داشتم؟ آيا بايد يك متفكر بزرگ مي بودم كه نالايق بودن فردي همچون «جناب رئيس دولت» را از زبانم بشنوي و بپذيري؟ براي كسي كه در و ديوار گواهي مي داد حضورش مايه حذف من و توست بايد چه برهاني مي آوردم كه با خودت، با من، با خانواده ات و با فرزندان آينده اينهمه لجاجت نكني؟ از اصرار بر پندار فريبنده «من حق دارم» و «من بيشتر مي فهمم» چه چيزي عايدمان شد جز نكبت و سياه بختي؟ و حالا براي من فقط همين لذت باقيمانده كه تو دير فهميدي، كه خلاف اصرار جنون آميز بي موردت هيچ چيز را نفهميدي! اگر برگردم به گذشته، آنجا كه روشنفكران آزرده خاطر و بي نصيب در حال عبور از «سيد» بودند و آنجا كه تحصن يكسري آدم كاملا بي ربط به من و تو داشت محكم به ديوار مي خورد... آنجا هم حرف هايي زدي درباره اينكه راه ما از اينها جدا شده. من هم حرف هايي زدم كه مي دانم ديگر يادت نمانده است. حالا تو مانده اي و سيزده آبانت. دوست هم مسلك و هم راي، عزيز هم طبقه! فقط به قصد همان كاري به خيابان برو كه به اندازه پشيزي برايش ارزش قائل نشدي. همان گل لگد كردن من و بدبختهايي از جنس خودم. همان زر مفت! برو و سر خر را كج كن به سوي شهر ري، سوي جوانمرد قصاب، همانجا كه دكترها به منجي و نظركرده بدل مي شوند. برو بگو چه بر سرت آمده بگو چه ها گفتم و تو چرا نشنيدي. بگو به آنها تا حال امروز مرا بفهمي. بگو شايد آنها بدانند كه اين درد مشترك است. مثل من كه برايت قسم ميخوردم قسم بخور كه به پير به پيغمبر به هرآنچه اعتقاد داري اين درد مشترك است. بگو برادر مرا باور كن، بگو التماس مي كنم باورم كن...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:12 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||