تبليغاتX
رقصنده در تاريكي
Dancer in the Dark
«...شايد براى ايرانيان باور کردنى نباشد که به جرم ارتداد، از دفن حافظ و فردوسى در قبرستان مسلمانان ممانعت کردند؛ حافظ را به اصرار بستگان و از لطف تفألي، در قبرستان مسلمين شيراز دفن نمودند و فردوسى نيز به اتهام ارتداد در باغ اش غريبانه دفن گرديد. جالب است بدانيد ملاصدرا، فيلسوفى که افتخارى براى جهان اسلام است، به سبب سياست حذف و تخريبِ دين فروشان مقدس نما، چندسالى در روستايى در حوالى قم گمنام زندگى کرد و در مسير حج درگمنامى وفات يافت و قبرى از ايشان يافت نمى‌شود...»

روزنامه حیات نو- محمد رضا ملکیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:39  توسط نيما سيروس كبيري  | 

  رفتار مردم شهرمان وقتی که قرار است در صف بایستند و یا وقتی می خواهند کرایه تاکسی خود را حساب کنند، به شکل عجیبی یکسان است. موضع تهاجمی یکسان، الفاظ و واژه های طعنه آمیز و گزنده یکسان و از همه مهمتر حتی آستانه تحمل شهروندان هم یکسان به نظر می رسد. انگار شهر پر است از توده بی شکل مورچگان که تنها لباس های متفاوت بر تن می کنند و ماشین های متفاوتی سوار می شوند. نشانه ها یا مصادیق چندانی از تفاوت در میان شهروندان دیده نمی شود. در شهر ما طبقه اجتماعی وجود ندارد. قشر و یا گروه خاصی وجود ندارد که از سایرین تبعیت نکند و یا در صورت امکان به رفتارهای همانند سازی شده(!) واکنش نشان دهد.

بعد از نیم ساعت نوبت به من می رسد که وجهی را به یک شماره حساب واریز کنم. بانک نسبتا شلوغ است و تعداد باجه فعال هم به شکل مضحکی اندک. موقع پرداخت کمی معطل می شوم. مردی از فرصت استفاده می کند و از من می خواهد تا رفع مشکلم کارش را سریع انجام دهد. می گوید نفر بعدی من است، فیش نوبت را در دستش می بینم اما فرصت ندارم شماره اش را بخوانم. در کمتر از دو دقیقه به وعده اش عمل می کند و می رود. می خواهم پول ها را به مسئول باجه بدهم که ناگهان خانم میانسالی با لحن پرخاشگرانه عجیبی از من می پرسد که آیا آن آقا نفر پشتی من بوده؟ جواب می دهم که بله کارش سریع انجام شد و رفت. اما خانم میانسل که ظاهر متشخصی هم دارد می گوید آن آقا نفر قبلی من نبوده و همین الان نوبتش را داد به شخصی که تازه وارد بانک شده بود. من هم جواب دادم که نمی دانستم. خانم میانسال با حالتی حق به جناب سر تکان داد و گفت اگر دروغ را از زندگی ما بردارند همه مشکلات حل می شود... برای چند لحظه گیج شدم. اصلا نمی توانستم بفهمم چرا به دروغگویی متهم شده ام. چه انگیزه ای برای دروغ گفتن داشتم؟ مگر زمانی که آن مرد از کل جمعیت منتظر گرفت چه قدر بود؟ اگر خانم پرخاشگر نگران وقت از دست رفته است چرا از کارمندان بانک نمی خواهد فکری به حال باجه های خالی کنند؟

داخل صف صندوق بیمارستان ایستاده ایم که یک دختر جوان از در پشتی وارد اتاقک می شود و در مقابل چشمان همه افراد صف می خواهد پولش را پرداخت کند و برود. خانم دیگری که ابتدای صف ایستاده شروع می کند به داد و بیداد و تظلم خواهی. مسئول صندوق جواب می دهد که این خانم همکار است. اما آن خانم که احساس می کند در حقش ظلم شده یک جواب دندان شکن می دهد تا هم حال مسئول صندوق را گرفته باشد و هم طعنه ای به آن دختر زده باشد. اشاره طعنه آمیز به لباس آن دختر کافی بود که یک دعوای کامل درست کند و البته کلی هم وقت هر دو طرف دعوا و سایرین تلف شود. به خاطر زمانی در حدود ده دقیقه یک دعوای تقریبا پانزده دقیقه ای شکل گرفت و هیچ یک از طرفین هم متوجه نقض غرض این درگیری لفظی نشدند.

واقعا نمی دانم چرا با راننده تاکسی بحث می کنیم؟ به خاطر چقدر پول؟ چرا به خاطر چند دقیقه اتلاف وقت به همدیگر حمله می کنیم و یادمان می رود زمان عظیمی را در ترافیک از دست می دهیم و اساسا در فضایی زندگی می کنیم که وقت ارزش چندانی ندارد؟ چرا فقط زورمان به آدم های دم دستمان می رسد؟! مبارزه با همشهریان افتخار ندارد مگر انکه قوی تر از ما باشند و واقعا ظلم قابل توجهی در حقمان کرده باشند. مسئول اوضاع نابسامان هر یک از ما همشهری ها و همنوعان ما نیستند. هر مشکلی اگر هست تنها در صورتی رفع می شود که مراقب یکدیگر باشیم و از هم دفاع کنیم.

/*]]-->
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:42  توسط نيما سيروس كبيري  |