تبليغاتX
رقصنده در تاريكي
Dancer in the Dark

ياداشتم در شماره اول مردم و جامعه(خيلي ها نتوانستند مجله را پيدا كنند)

طعم ناپايدار شكلات 

اين روزها به سختي مي‌شود درباره علايق شخصي صحبت كرد. موسيقي مورد علاقه، فيلم دوست‌داشتني و يا كتاب خواندني به نحوي در محدوده نظريه پردردسر «نسبيت سليقه» تباه مي‌شوند. اين روزها اظهار علاقه به هر پديده و اثري تنها يك پاسخ دارد:

«اين فقط سليقه شماست» كه البته كيفيت اين سليقه و حتي ارزيابي آن هم اهميت چنداني ندارد. ظاهراً همين كه كسي تعريفي از چيزي به نام سليقه در ذهن داشته باشد كافي است و ديگر بدي و خوبي آن اصلاً مطرح نيست. با اين اوصاف آيا مي‌توان از نشريه مورد علاقه حرفي زد؟ جرايد با ريشه اصلي سليقه ما سروكار دارند، با انديشه و تفكرمان و با آن چه كه از آن به عنوان حق انتخاب ياد مي‌كنيم. اما «نسبيت سليقه» مي‌گويد هر كسي مي‌تواند هر نشريه‌اي را دوست داشته باشد. پس تفاوتي ندارد كه تصوير روي جلد يك مجله حاصل تلاش و تفكر يك گرافيست حرفه‌اي باشد يا يك مخاطب آماتور كه دختر بچه پنج ساله‌اش را سوژه عكاسي و طبع‌آزمايي خود كرده است. اهميتي هم ندارد كه گزارش‌نويس قلمي شيوا داشته باشد و نثرش تأثيرگذار باشد، مهم اين است كه صفحات پر شوند و سليقه اشخاص هم كم‌كم با محتواي آن هماهنگ شود. وقتي مي‌دانيم معمولاً چه نشرياتي روي دكه مي‌مانند و بيشتر چه محصولاتي را مي‌برند، ديگر چه جاي صحبت از علاقه و انتخاب است؛ وقتي مي‌بينيم كه نشريات مورد علاقه‌مان در حلقه‌اي تنگ و محدود از هواداران كم شمارشان جاي گرفته‌اند و سليقه عموم هم‌چنان گرايشي به خواندن ندارد، نبايد به انتخاب خود شك كنيم؟ نبايد به ريشه اصلي سليقه خود بدگمان باشيم؟ اين چه‌جور نشريه دوست‌داشتني است كه نمي‌تواند در يك كشور هفتاد ميليوني، شمارگانش را به چند صد هزار و يك ميليون نزديك كند؟ چگونه از دلايل محبوبيت رسانه مكتوب صحبت كنيم و نگوييم كه در حال بررسي علايق يك اقليت هستيم؟! چگونه از نشانه‌ها و مؤلفه‌هاي ارزشمند نشريات بنويسيم و به احساس تنهايي و غربت خود اشاره نكنيم؟ تا كي بگوييم يادداشت‌هاي فلان نويسنده شاهكار است و گفت‌وگوهاي آن ژروناليسم حيرت‌انگيز؟ مگر چند نفر حيرت كرده‌اند، چه تعداد از مخاطبان شاه بودن كار را درك كرده‌اند؟

وقتي در جامعه‌اي «احساس نياز به خواندن» وجود نداشته باشد و ارزش‌هاي مطالعه ناديده گرفته شود، مطبوعات توان فرهنگ‌سازي را از دست مي‌دهند، رسانه‌ها بي‌اعتبار مي‌شوند و رعايت «نسبيت سليقه» به «بحران سليقه» مي‌انجامد. در چنين فضايي شايد نشريات موفق همان‌هايي باشند كه بيشتر مي‌فروشند و يا تحت حمايت نهادهاي دولتي‌اند. گذشت آن زماني كه يك نشريه به ارتقا سطح سليقه و پرورش انديشه مخاطبش كمك مي‌كرد حالا رنگ و لعاب لازم است و جذابيتي مضاعف، تا همه چيز از لوگو گرفته تا عكس‌ها، گفت‌وگوها و مقالات بتوانند به اقتصاد نشريه كمك كنند. يك نشريه دوست‌داشتني بايد مشابه محصول رسانه‌هايي باشد كه تأثير و دوامشان به اندازه چند لحظه است. همچون تأثيري كه رسانه سينما با فيلمي مثل «ذره آرامش» بر مخاطبش مي‌گذارد؛ يعني اساساً چيزي وجود ندارد كه بتوان به آن فكر كرد و برايش وقت گذاشت و اين همانند وضعيت نشريه‌اي است كه تنها بر مدار جذابيت پيش مي‌رود. همچون شكلاتي كه در دهان ذوب مي‌شود؛ مصرف مي‌شود اما اعتباري كسب نمي‌كند، تأثير مي‌گذارد اما به سرعت فراموش مي‌شود.

با اين‌همه اگر بخواهم از علاقه شخصي خود حرف بزنم، نشريه‌اي را ايده‌آل و دوست‌داشتني مي‌دانم كه متفاوت باشد، نشريه‌اي كه جريان‌ساز باشد و از جريان روتين و ثابت حاكم بر جامعه خود تبعيت نكند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:13  توسط نيما سيروس كبيري  |