|
|
|
|
|
اين حق چلچراغ نبود فكر مي كنم كه اين حق چلچراغ نبود. شايسته نبود كه پس از آن همه رفت و آمد
و جلسه و گفتگو، پرسش اصلي و اساسي مان اين شود كه حالا چه افرادي نماد واقعي چلچراغند. هرگز كار به تشتت و چند دستگي نكشيده بود. همه با هم نيامده
بوديم اما يا بايد با هم ادامه مي داديم يا همه با هم مي رفتيم نه اينطور
كه مانده ها و رفته ها و درمانده ها ماحصل هفت سال از بهترين سالهاي
عمرمان شوند .حال به اين فكر مي كنم كه «بهترين سالهاي عمرشان» و يا از
آغاز «چلچراغي بوده از آن خودشان» كه در اين معادله آنهمه خاطره شيرين ما
با برگ برگ كاغذهايش با سطر سطر نوشته هايش اساسن به سطل زباله گرايش
داشته است و خبر نداشته ايم. شايد تقصير ما بود كه از نيمه راه آمده بوديم
و مثل كودكان سر راهي از هيچ چيز خبر نداشتيم. ما در اين چند هفته فهميديم
كه حتي حقوق اعضاي تحريريه هم نبايد در بي خبري داده شود وگرنه هر امتيازي
مي تواند به بار تحقير آميز منت تبديل شود. ما در اين چند هفته فهميديم كه
«جان و توان نگارنده» مخاطب و يا خواننده مجله نيست اسپانسر است كه بدون
آن نمي شود نفس كشيد! ما آموختيم خاصيت اعداد و ارقام را كه با كشك توفير
چنداني ندارند اما خيلي ساده حيثيت آدمي را هم به باد مي دهند. چه سخت
لوگوي چلچراغ به آبرويمان تبديل شد و آن آبرو را يك هفته در كلوب رويش مارك
«تعطيل شد» گذاشتند و هفته ديگر تنها به نوار ممتد و كوچكي تبديل شد، به
نمادي از سرگيجه بيم و اميدهاي مان، به قطاري از حرفهاي بي نتيجه و تلاش
هاي بي فايده مان. باختيم خودمان را حتي اگر ايستاده باشيم، درمانده و وامانده ايم حتي اگر ادامه داده باشيم. عزيزان دل نيازي به مراعات و پنهان كاري نيست ديگر هيچ كس غريبه نيست. ما غريبه بوديم با هم ما اشتباهي بوديم از اول! از اعتراف به اين حقيقت شرم نداشته باشيد. وقتي حكايت چلچراغ اين شود كه سردبير سابقش بگويد بيمار سرطاني رو به موت بود و شما نمي دانستيد ما هم مي شويم قربانيان راهروها و اتاقهاي كوچك و بزرگش. انگار آنچه خوانده بوديم اغلاط زيادي و در هم و برهم بيهوده بود و آنچه نوشتيم لكه هاي ريز ناپيدا در سياهي اطرافمان. يا اگر ترانه خوشي بود در خواب و خيال ريشه داشت و بيداري اتمام ترانه بود. من اما از واقعيت شرمنده نمي شوم. همانطور كه به كم كاري افتخار كردم، به كناره گيري و بيكاري هم افتخار خواهم كرد كه اگر حق چلچراغ اين نبود حق من بي خبر از همه جا و همه چيز و همه كس، همين بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:8 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||