|
|
|
|
|
احتمالا اين وبلاگ ماهي يك بار به روز مي شود. قبول دارم كه
موضوعات و وقايع فراواني هست كه مي شود درباره شان نوشت و وبلاگ را به يك جريده
روزانه تبديل كرد اما براي آدم بي حس و حالي مثل من امكانش نيست. در اين مدت همه متن
هاي من در خواب نوشته مي شد! چند بار تصميم گرفتم درباره آلبوم تازه محسن چاووشي
چند خطي بنويسم اما در آخرين لحظه تنبلي مانع شد .مي خواستم دوستان را از اقدام
فراموش ناشدني و باشكوه يغما گلرويي با خبر كنم كه آنقدر پشت گوش انداختم و گذشت
كه همه عالم و آدم با خبر شدند. به واقع علاقه من به اين ترانه سرا و شاعر توانمند
كشورمان چند برابر شده، چون ثابت كرد به همه آن آرمان هايي كه در اشعار وترانه
هايش وجود دارد پايبند است. بله آقاي گلرويي عزيز! دنياي ما وارونه است اما هنوز
ترانه سازهايي هستند كه حتي حاضر نيستند يك خط از ترانه شان را بفروشند. شما در
اين «غربت آهن و دود» باعث افتخار ما هستيد.
اما آن حرف هاي ضروري آغاز كار را كه موكول كردم به ايام
آكنده از حس و حال بايد همين الان بيان كنم وگرنه مي رود و در سياه چاله زماني
«بعد از هرگز» گم مي شود. چرا نام وبلاگ «رقصنده در تاريكي» است؟! اول اينكه يكي از
فيلم هاي محبوب من است از كارگرداني فرهيخته و صاحب سبك؛ كارگردان فيلم هايي
چون «شكستن امواج»، «داگ ويل» و «پنج
مانع» ،جناب «لارس فون تريه». قول مي دهم اگر كمي حس و حال بيشتري پيدا كردم
درباره خود فيلم هم بنويسم اما دليل اصلي انتخاب اين نام نزديكي اش به عقايد
و روحيات من است كه از خير نام هايي مثل «اختراع انزوا» ، «امپراتوري درون» و يا
«گزارش اقليت» گذشتم و ترجيح دادم در تاريكي بي چون و چرا و انكار ناپذير
اطرافم يك رقصنده ساده باشم. نه خودم را آنقدر تحويل بگيرم كه امپراتوري برپا كنم
نه آنقدر تنهايي را دوست داشته باشم كه انزوا را اختراع كنم و نه حتي آنقدر خودم
را از سايرين متمايز كنم كه حرف هايم به گزارش اقليت تعبير شود. حال اين را هم
گوشه ذهنتان بگذاريد كه رقص هم مي تواند نماد و نشانه اي از تحرك، اشتياق و استقامت
باشد.«رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست »
اما يادداشتي كه در زير مي آيد درباره پاييز است و حال و هواي نه چندان خوشايند اين روزها: باغ نوميدان «گو برويد يا نرويد، هر
چه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد...» ديگر خبري از خنكاي
دلپذير پاييز نيست. سرماي ناگهاني هوا هم تنها از يك جور حس سقوط خبر ميدهد.
سقوطي كه در ميانه راه بيهيچ توجيه قابل قبولي متوقف ميشود تا سرانجام و نتيجهاي
هم در كار نباشد؛ تعليق سرازير، وارونگي در تاريكي مدام شبهاي پاييزي. گناه
تابستان اگر رخوت و خستگي بعدازظهرهاي داغش باشد، گناه پاييز هماهنگي ذاتياش با
حس و حال دلتنگي و دلمردگي است. از بارانهايي كه نميبارد ميرسي به كارهايي كه
جور نميشود، حرفهايي كه با كجفهمي دريافت ميشود و تلاشهاي روزمرهاي كه
انتهاي روشني ندارند. ابرهايي هست همچون هاله ابهام فراگير آيندهات، فضايي آن قدر
خاكستري كه انگار به درونيترين اميدهاي قلبت دست مياندازد و توان ثانيه اكنونت
را به صفر ميرساند. تصميمها به تعليق پاييز گره خورده اند و باران نيامده انگار
نمادي از معشوق است كه تنها در رويا ميشود وجودش را باور كرد. همين ناباوري است
كه باران را هم عاقبت به همان حس سقوط پيوند ميزند. باران، اين تهمانده اعتبار
پاييز هم به رطوبتي ساده و كليشهاي و مزاحم تبديل ميشود، به بوي نا و خيسي
چندشناك لباسهايي كه تنگناي هميشگي تنت را يادآوري ميكند؛ جسم پردردسر بيمقدار،
تن حبس شده در حصار. بيهوده نيست كه بغضهاي فروخرده و نفسهاي خسته زياد ميشوند.
زمانش رسيده تا تطابق فرم و محتوا به كمال برسد! كه حتي لحن محزون و خشدار آوازه خوان
هم، صداي پاييز شود: «فكر نميكردم بذاري
زار و زمينگير بشم / فكر نميكردم كه يه روز اين جوري تحقير بشم» يادت ميآيد كه خواننده
محبوب و پرطرفدارمان هميشه از همين تحقير شدنها خوانده است. اما انگار حالا بيشتر
ميچسبد! كم آوردن صدايش در نقطه اوج آهنگ، كم آوردن توست در اوج حال و روز پاييزيات.
ميخواهي آسمان ببارد اما خبري نيست، حتي اگر ببارد هم خبري نيست. ميخواهي همراهي
كني آسمان را در اتاقك تاكسي اما نميشود، حتي اگربشود هم فايدهاي ندارد: «...
باغبان و رهگذاري نيست، باغ نو ميدان چشم در راه بهاري نيست.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:19 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||