|
|
|
|
|
اولين پستم را اختصاص دادم به يكي از يادداشت هاي چاپ نشده ام در چلچراغ. اين را بعدا توضيح خواهم داد كه چرا هنوز نيامده حس نوشتن ندارم و بي حوصله ام. باقي حرفهاي ضروري و مرسوم آغاز كار هم باشد براي همان ايام شادمانه آكنده از حس و حال.(اين متن به خاطر «چلچراغي» نبودنش رد شد نه به خاطر سانسور!)
«نااميد» بهتر است يا «ناآگاه»؟ گاهي به اين فكر مي كنم كه چرا «بي شعور» يك دشنام به حساب مي آيد اما «نااميد» چندان حقارت بار و توهين آميز به نظر نمي رسد؟ چرا جايگاه اميدواري فاصله زيادي با شناخت و آگاهي دارد؟ گاهي اين طور به نظر مي آيد كه فقط مي توانيم يكي از اين دو را انتخاب كنيم. كه يعني اگر اميدوارانه به اطراف نگاه كنيم شناخت كمتري به دست مي آوريم و اگر با آگاهي كامل نگاه كنيم نااميد مي شويم! ما خود را ملتي فهيم، آگاه و عالم مي دانيم، نام متفكران و فلاسفه و انديشمندان را به خاطر مي سپاريم و تلاش مي كنيم كه هر طور شده تحصيلات دانشگاهي داشته باشيم اما اينها تنها ارزشگذاري ها و ارزيابي هاي ظاهري ما از فرآيند دائمي شناخت است و با گرفتن يك مدرك و دانستن نام چند «آدم مهم» همه چيز عملا تمام مي شود. از اين جا به بعد يك جمعیت ظاهرا فرهيخته داريم كه علاقه چنداني به آگاهي بيشتر و تحليل عميق ندارند و آينده خود را به اميدواري هاي واهي و غير منطقي سپرده اند. اما آنها چندان هم اميدوار به نظر نمي رسند چون هميشه از همه چيز خسته اند و از عالم و آدم گله مي كنند. اميد آنها از جنس احتمالاتي است كه نه انرژي ناپيدايش وجود دارد و نه نشانه هاي آشكارش. مي توان نتيجه گرفت كه اصلا اميدي وجود ندارد، تكليف شناختشان هم كه از پيش معلوم است،پس حفظ تعادل ميان اميدواري و آگاهي هم كاملا بي معنا مي شود. آنها وانمود مي كنند كه يك روشنفكر نااميد هستند و نقش افرادي را بازي مي كنند كه «فاصله اي عميق با جامعه نا آگاه و عقب مانده دارند». يعني ته مانده اميدشان را هم تنها به خاطر يك ادا و اطوار ساده قرباني مي كنند. اما آيا فرو رفتن در قالب يك روشنفكر منزوي تا اين اندازه ارزش دارد؟!... شناخت معمولا از جستجو، تحليل و يا «كند و كاو» حاصل مي شود كه همان كنار زدن لايه هاي سطحي مباحث و موضوعات است و تداومش شما را به «عمق» مي رساند. اما اگر اين شكل از تحليل گري گسترده و وسيع شود، در بيشتر حيطه ها نفوذ كند و مهم تر از همه از سطح معمول افكار عمومي فاصله بگيرد، تحليل گر را به مكاني عميق و تاريك هدايت خواهد كرد! ممكن است جامعه ما اهل كتاب و مطالعه نباشد و به تفكر و جستجو هم آن اندازه كه بايد اهميت ندهد اما آقاي تحليل گر حق ندارد اختلاف سطح فكري خود را با جامعه «باور» كند. نمي تواند به آنها بگويد كه «نمي فهمند» حتي اگر اين يك واقعيت مسلم باشد. نتيجه فاصله گرفتن از سايرين نمي تواند عروج و رسيدن به برج عاج باشد. كند و كاو بيشتر شايد به معناي رسيدن به عمق جريانات باشد اما به معناي احساس خفگي، تنهايي و سرخوردگي نيز هست. نتيجه انرژي فراواني كه دوستان روشنفكر براي غلبه بر سطحي نگري صرف مي كنند اين است كه صدايشان به گوش هيچ كس نمي رسد، مردم حرفهايشان را نمي فهمند و كم كم از زندگي بيزار مي شوند. هرچند ظاهرا براي اين بيزاري دليل هم دارند اما اين دليل بزرگ به چه كار مي آيد؟! آيا از دوستان و آشنايان كسي باقي مانده است كه بتواند تحملشان كند، نه، هم قطاران و هم تيمي هاي اين دوستان را فراموش كنيد، بايد ديد آيا از ميان مردم «معمولي» هم كسي هست كه حرفشان را بفهمد و يا واقعا به آنها اهميت دهد؟ واقعيت اين است كه هيچ كس حاضر نبوده با آنها به انتهاي شب شناخت سفر كند! دردناك ترين بخش ماجرا هم اين است كه آنها با افراط در كند و كاو اصل آن را هم زير سوال برده اند. چه كساني به جز دوستان معدودشان از آگاهي آنها آگاهند؟ اين چه جور دانايي است كه ساير انسانها چيزي از آن نمي دانند؟! اين كدام سرزمين كشف شده است كه تنها به اندازه يك «حلقه»(واحد شمارش چاه!) يا محفل گنجايش دارد؟! چرا آدمهاي تازه به محدوده شعورشان وارد نمي شوند؟ آدمهاي تازه حرف آنها را نمي فهمند يا اصلا فهم آنها فهميدني به حساب نمي آيد؟! واقعيت اين است كه در نظر اين «روشنفكران جهان سومي» همه چيز معناي ديگري دارد، معنايي كه نه مي توانند تشريحش كنند ، نه مي توانند آن را با خلايق به اشتراك بگذارند و نه مي توانند آن را آموزش دهند. اينجا هم به واقع شناختي وجود ندارد كه بخواهد با اميد به تعادل برسد، اميدي هم نيست به اصلاحشان چرا كه اساسا افتخار روشنفكر جهان سومي نااميدي است! واقعيت اين است كه نمي توان اميد و شناخت را به جاي يكديگر نشاند. در عين حال اگر به يكي بپردازيم و به آن يكي اهميت چنداني ندهيم، كم كم هر دو را از دست مي دهيم. اما به نظرم اگر مجبور به انتخاب شويم بايد اميد را ترجيح دهيم. مي دانم كنار گذاشتن شناخت هم بسيار خطرناك است اما نه به اندازه توهمش و يا زياده روي در كسب آن. ما اظهار نظر مي كنيم، غر مي زنيم و شعورمندي هايمان تمامي ندارد اما از اميدهايمان هيچ نمي گوييم. ما حرف زدن از اميد را حتي گاهي خجالت آور مي دانيم و در مقابل آدمهاي شاد و اميدوار را تمسخر مي كنيم. حيرت انگيز است كه اين روزها براي دست انداختن افراد مي گوييم فلاني «شاد» و «سر خوش» است. اين روزها«آقاي اميدوار» هم به چيزي در رديف كاراكترهاي طنز بدل شده است تا آقاي باشعور هم به توهمي بدل شود كه فرسنگها از ماهيت خود فاصله دارد. بياييد اين متن مزخرف خالي از اميد را هم فراموش كنيم تا بتوانيم از عمق افكارمان به هواي آزاد بازگرديم و يكديگر را از جهان شخصي تنگ و محدود خود نجات دهيم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:43 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||