|
|
|
|
|
این دومین پست توصیه ای وسفارشی در این مدت است. این فیلم «کتاب قانون» را هم باید دید! حالا نه با آن شدت و حدتی که «صداها» را ولی به هرحال فیلم مازیار میری هم به نظرم فیلم تاثیرگذار و تکان دهنده ای است. از ابتدا چیزی شبیه به کمدی جناب تبریزی(همیشه پای یک...) به نظر می رسید همانقدر ملغمه وار و همانقدر در تقلا برای «خنده گرفتن از تماشاگر». ولی کم کم جدی و تلخ شد. خیلی هم تلخ... مازیار میری جامعه غیر قابل تحمل ما را دست انداخته و حتی با تماشگر داخل سالن هم شوخی کرده که خیال کند در حال تماشای یک کمدی ساده است. از شیرین کاری های هیات ایرانی که به لبنان سفر کرده بود، از ماجرای شلنگ و افتابه و آن راننده با لهجه فرانسوی که آهنگ های کوچه بازاری می خواند یک دفعه پرت می شویم به داخل کشور. همراه با یک زن مسیحی تازه مسلمان وارد تونل وحشتی می شویم که نامش را ایران گذاشته ایم و به اصالت وقداستش تفاخر می کنیم. از چشم غریبه خودمان را می بینیم. آن بقال ، آن میوه فروش و آن قصاب را می بینیم که همه در واقع یک نفرند و می شود تمامشان را بگذاریم کنار خانواده رحمان و آن پشت سرگویی ها و خرافات و افکار عقب مانده شان. تصویری که از دین اسلام عزیز می بینیم همان شمایل روحانی و نورانی شخصیت آمنه است و مطلقا هیچ ارنباطی ندارد با آنچه تبلیغ می شود و وجود دارد... باید احمق باشی که ندانی معنای سکانس پایانی آن خرابه های جنوب لبنان چیست. اینکه آمنه شهر راه رها می کند و پیام می گذارد برای همسر گمراه بی بته اش(!) که آزموده است در این شهر بخت خویش. پاسخ او اگر این نباشد که بی تو شهر مرا حبس می شود، باید بماند میان آنهمه عقده و دروغ و تظاهر و کینه تا جان دهد. او می رود اما نه برای بازگرداندن آمنه که کاش این طور بود. می رود که بماند کنار همان خرابه ها در آن مسجد کوچک و پلان آخر با چهره او بسته می شود که روخوانی قرآن را با صدای آمنه تمرین می کند، شاید که رستگار شود... اما ما چی آقای مازیار میری؟ سهم ما تاریکی تیتراژ است؟ سهم ما آن بقال ظاهرا مومن است که هنوز خامه تاریخ گذشته می فروشد به تک تک مان؟ سهم ما عربده جناب قصاب است و چهره عبوس وعصبی آن میوه فروش؟ سهم ما آن خانواده ای است که جان هر کسی را به لب می رساند با طعنه ها وآزارها و اذیت هاشان؟ انگار سهم ما حتی آن اشک های مشهور پرویز پرستویی هم نبود. در چهره بیشتر تماشاگران هنگام خروج، نشانی از گرفتگی و بغض نبود... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:2 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی شبیه به یک شاهکار، مثل یک هلوی آب دار، مثل یک ماچ صدا دار... فیلم «صداها»ی فرزاد موتمن لایق بیشتر از این ها هم هست آنهم درسینمایی که رکورد دار افسانه ای اش(آبروی همه افسانه ها رفت!) اخراجی هاست. «صداها» به نظرم از دیگر فیلم درخشان فرزاد موتمن یعنی« شب های روشن» هم بهتر است. از بهترین های سینمای ایران در این چند سال اخیر است و به نظرم در کنار فیلم هایی نظیر «درباره الی» و «کافه ستاره» قرار می گیرد. نمایش تک سانسی چنین فیلمی ظلم مسلم به سینمای رو به موت و کم رمق این مملکت و جفای بی حد و حصر به مخاطب کم حوصله و بی حال این روزهاست که یا فیلم خوب گیرش نمی آید یا فیلم خوب دیدن را اصلا بلد نیست. (از همه چیز که خسته می شوند با پارتنرشان لطف می کنند «یه سینما هم برن»!) خانم ها و آقایان منت بگذارید بر سر فرزاد موتمن و سعید عقیقی (فیلمنامه نویس) بروید فیلم را ببینید وگرنه چیزی قریب به 85 درصد عمرتان بر فناست. درباره ماجرای فیلم و چرایی دیدنش هم توضیحی ندارم جز اینکه هرگونه زمینه چینی و خلاصه داستان گویی و شرح موجزی ممکن است بخشی از غافل گیری های فیلم را تباه کند. ( زود برین ببینین وگرنه فحش میدم به هرکی «صداها» رو تا دو هفته دیگه ندیده باشه!) هر چقدر موتمن باعث شادی و مسرت شد واروژ کریم مسیحی با «تردید»ش همه را به باد داد؛ یک افتضاح تمام عیار، بهترین مثال برای اینکه کسی بخواهد سابقه درخشانش را به سخره بگیرد. «تردید» فقط می تواند در مقابل فیلمی مثل « دو خواهر» خوب باشد. از قضا هر دو فیلم هم آثار اقتباسی محسوب می شوند که نسخه های اصلی را ضایع کرده اند. اولی شاهکار بی بدیل شکسپیر را به دار کشیده و دومی یک کمدی هالیوودی موفق را نفله کرده که البته این فاجعه کجا و آن اشتباه کجا. «دو خواهر» اشتباهی است که به چشم نمی اید اما «تردید» حتی در نیمه اول خودش که به هملت آویزان شده هم فیلم افتضاحی است. اینکه یک هملت ایرانیزه داشته باشیم نمی دانم چه لطفی دارد که بعضی از منتقدها گفته اند نیمه اول خوب بود چون روح شکسپیر بالای سر کریم مسیحی حضور داشت! عاقبت خلاقیت عاریه ای هم این می شود که آدم محترمی که یکی از بهترین آثار سینمایی ما را ساخته(پرده آخر) با سرمایه حیثیت خود بازی کند و دست کم دو سومش را ببازد. هملت خوانی مثلث رادان،علیدوستی و کمیلی و بعد هم آن پایان بندی عجولانه و کودکانه، توهین آشکار به شعور تماشگری ست که قصد داشته کاری مهم تر از سق زدن پفک و پاپ کورن در تاریکی انجام دهد. آخر فیلم کلی حسرت خوردم که چرا با شکم گرسنه رفتم این فیلم را دیدم و یک کیسه پر از خوراکی های سر وصدا دار بی کلاس با خود نبرده بودم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:39 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
«آرمان گفت: آزادی می خواستند. در راهش خون دادند. گفتم: بله، خون خودشان را نثار کردند، اما آیا می دانند برای چه؟ خودشان هم خواست واقعی شان را نمی شناسند. ...بوی مشمئز کننده ای به مشام می رسید. بوی ریوله، بوی میدان های رم، میدان های جنگ، بوی پیروزی ها و شکست ها، بوی زننده درخشش سرخ خون، جنازه ها را بار قایق می کردند و انها را با کاه می پوشاندند. آرمان گفت: پس مرگ این ها هیچ فایده ای نداشته. ... مرده بودند برای اینکه به هرحال روزی همه می مردند، برای هیچ و پوچ. اما کلماتی را که به نوک زبانم نشسته بود نگفتم؛ شیوه حرف زدن با آنان را یاد گرفته بودم. گفتم: جان خودشان را فدای انقلاب آینده کردند. در این سه روز شورش، مردم به قدرت خودشان پی بردند. هنوز نمی توانند از این قدرت استفاده کنند، اما فردا می توانند. اگر شماها به جای اینکه بیهوده به دنبال شهادت باشید آینده را برایشان آماده کنید.» از رمان "همه می میرند"- سیمون دوبوآر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 4:2 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها دلخوشم به لذت هاي توام با رذالت. به اينكه خيلي ها حالا به محتواي توصيه ها، خواهش ها، التماس ها، و اِز و جزهاي ما رسيده اند. لذت رذيلانه ام از آن جاست كه دير رسيده اند! آنجا كه ديگر هيچ كاري نمي شود كرد جز بروز واكنش هاي عصبي و هيجانات وهله اي. جز شعار و فرياد و افسوس از لگدمال شدن شعور. از اين تحقير مكرر عقل در ميان دوستانمان در طبقه شريف و عزيز متوسط. طبقه سياست دان، طبقه فهم بالقوه، طبقه همه چيزدان. حتي از دوستان نزديكم در همين طبقه شريف مي توانم بپرسم كه درباره «جناب رئيس دولت» چه چيز را از قلم انداختم؟! كدام يك از اتفاقات و حوادث ناگوار را حدس نزده بودم؟ اگر آن زمان حرف نادرستي از اين حقير سراپا تقصير شنيده باشي حق داري هر چه دوست داري بگويي. از كشف هاي كوچكم گفتم، نشنيده گرفتي. از شهود و اعتماد حسي ام حرف زدم و خنديدي. چرا؟ آخر چرا به نزديكانتان اعتماد نمي كنيد؟!... به كدام زبان بايد حرف مي زدم؟ چه مدركي و از كدام دانشگاه بايد مي داشتم؟ آيا بايد يك متفكر بزرگ مي بودم كه نالايق بودن فردي همچون «جناب رئيس دولت» را از زبانم بشنوي و بپذيري؟ براي كسي كه در و ديوار گواهي مي داد حضورش مايه حذف من و توست بايد چه برهاني مي آوردم كه با خودت، با من، با خانواده ات و با فرزندان آينده اينهمه لجاجت نكني؟ از اصرار بر پندار فريبنده «من حق دارم» و «من بيشتر مي فهمم» چه چيزي عايدمان شد جز نكبت و سياه بختي؟ و حالا براي من فقط همين لذت باقيمانده كه تو دير فهميدي، كه خلاف اصرار جنون آميز بي موردت هيچ چيز را نفهميدي! اگر برگردم به گذشته، آنجا كه روشنفكران آزرده خاطر و بي نصيب در حال عبور از «سيد» بودند و آنجا كه تحصن يكسري آدم كاملا بي ربط به من و تو داشت محكم به ديوار مي خورد... آنجا هم حرف هايي زدي درباره اينكه راه ما از اينها جدا شده. من هم حرف هايي زدم كه مي دانم ديگر يادت نمانده است. حالا تو مانده اي و سيزده آبانت. دوست هم مسلك و هم راي، عزيز هم طبقه! فقط به قصد همان كاري به خيابان برو كه به اندازه پشيزي برايش ارزش قائل نشدي. همان گل لگد كردن من و بدبختهايي از جنس خودم. همان زر مفت! برو و سر خر را كج كن به سوي شهر ري، سوي جوانمرد قصاب، همانجا كه دكترها به منجي و نظركرده بدل مي شوند. برو بگو چه بر سرت آمده بگو چه ها گفتم و تو چرا نشنيدي. بگو به آنها تا حال امروز مرا بفهمي. بگو شايد آنها بدانند كه اين درد مشترك است. مثل من كه برايت قسم ميخوردم قسم بخور كه به پير به پيغمبر به هرآنچه اعتقاد داري اين درد مشترك است. بگو برادر مرا باور كن، بگو التماس مي كنم باورم كن...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:12 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||