|
|
|
|
|
نیستی دیگر. نمی آیی رها کنی ما را از این همه تردید. می گویند نه ماه از تو خبر دارد، نه خورشید. نکند خوابیده ای؟ نکند که بی غم خوابیده ای؟ نکند شبناله های مرا لالایی فرض کرده ای!؟ وگرنه نمی شود ما اشک بریزیم و تو آشفته نشوی. اصلا خبر داری که چه شده؟ خبر داری از آخر بهارمان، که تابستان نگذاشت برایمان؟ خبر داری از خزان تازه؟ می دانی که بهار از ما گریخته؟ می دانی که زمستان بی پدر، چسبیده و آویخته؟ کجا هستی که اینقدر ناپدیدی؟ چرا مسیج ها را جواب نمی دهی؟ می گویند رومانتیک نیستی، تشبیه و استعاره دوست نداری. باور نمی کنم، یعنی تو هم ساسی مانکن می شنوی!؟ قرار بود از همه به ما نزدیک تر باشی. قرار بود به یادمان باشی، حتی اگر قرار را کنسل کنیم. گفتی تماس مي گيري حتی اگر زنگ نزنيم و نباشیم. حالا ما هستیم. دلتنگ ، خسته، له ، لورده، با سر و پیکری شکسته. بگو تو كجايي؟ بگو چرا هنوز نیامده نیستی، نکند می خواهی جدا شوی!؟ نکند تو هم فمینیستی!؟ می دانم خوبی، خانومی! نگفتی آن تکلیف "دوستت دارم" را بنویسیم روزی صد بار، نگفتی بگذاریم بالای تخت، روی دیوار. گفتی پای اکراه نیست در کار. مگر نگفتی حضورت محتاج یک نوای ساده است؛ یک صدا، یک میس کال، یک سوت، یک آه... مگر نمی گفتی همین گوشه و کناری؟ چقدر فاصله است از حاشیه نزدیکی تا ما؟ گفتی آماده ای، حی و حاضری، خودت گفتی جایش فرقی ندارد. نگفتی بسترمی خواهد. نگفتی زمینه و برنامه صد ساله می خواهد. نگفتی باید دوره اش طی شود تا نزدیکی. برایت سند کردم: این قوه به فعل رساندن واجب است، با اهل نیاز ناز نکردن واجب است. نیامد!؟ نرسید!؟ کجایی که حق عربده را ادا کردیم و نیامدی؟ کم داشتیم از مردانگی؟ کم گذاشتیم از غیرت و ایستادگی؟ اگر به رقیب لعنتی نزدیک نیستی، اگر با او مشغول نیستی، دست کم باید یک نشانه ای، چیزی بفرستی. امضایی، خطی، روبانی یا یک روسری. نگو همه اش همین است که مرتب می خوریم (تو سری!). تا زمانی که این تحقیر شدن عادت است، از میل لیلی، از شکستن ظرف ها گفتن راحت است. راحت است بگویی تریپ داغان دوست داری. بگویی کژ و کوژ و ژولیده حال می کنی. بگویی پشت خمیده، روی تکیده، راحت است. ما همه اصلا پیرمرد خنزپنزری! تو فقط بیا. بیا که رقیب نگوید خیالش راحت است، نگوید همین است که هست. می گویند این ها را می دانی. می دانی و می بینی از زمین و زمانه و زمامدارش، از خزان و این آسمان همیشه عزادارش، تنها آغوش تو مانده است. رواست که دریغ مان کنی؟ می گویند مرهم گرمای وجودت دوای همه زخم هاست. جادوی چشمانت رفع هزار درد و بلاست. درد وبلایت توی سر ما، چرا اینها هرگز نمی رسد به ما؟ شب به شدت شب است و وقتش رسيده است دیگر. اما تو معلوم نیست کجایی. اصلا تو خودت به جای ما، صبح اول وقت، شنگولی رقیبمان را پشت میزش، به حساب چه می گذاری؟ پشت صدایش قایم می شوی. حرف نمی زنی. نه در خانه ای، نه کوی، نه برزن، نه صحرا. نه چت رومی، نه در دانشگاه. آدرست را آن مردک بد ریخت می دهد، همان که لبخند های چندش آور می زند. اسمش یادم نیست، اصلا همکلاست هم نیست. اما جوری حرف می زند که انگار می شناسد تو را. کم مانده است بیاید دم گوش ما بگوید دیده است... چرا؟ چرا جوابش را نمی دهی!؟ شب را تمام می کنی با ما، یا قرار است تمام کنیم تا آخر شب؟ بی چهل، بی هفت، در سکوت، بی صدا. چه صدا کنم تو را؟ با چه نامي، چه عنواني؟ بگو کی می آیی ای رفیقه، محبوبه، معشوقه؟ خون به چشمانمان دویده از بی خوابی، تو خیال کن از حال آن نام اولی، یا درد نام دومی که فریب است یا حقیقی. تو به یقین همان نام آخری؛ معشوقه ای، البته نه با آن فراقی و هجرانی، نه صفای کمانچه و صوت شجریانی؛ می دانی صفاي ما در صوت آن باندهای پایه دار خفن است. جنبشی اساسی در تاریکی، بی فشار، بدون زور، آن گوشه و کنار هم کمی رقص نور. این به تو نزدیک تر است البته اگر بیایی. چه می شود به جای ما آنها را که با توغریبه اند عذاب دهی؟ ریجکت کنی، حالشان را بگیری. صندلی را بکشی از زیرشان، بخندند بهشان تمام جهان. تا نگویند نزدیکند، تا نگویند نزدیکی... راستی به کی از همه بیشتر نزدیکی؟ می شود از او خواهش کرد؟ مخ او را چه؟ می شود زد؟ خون به جگرمان شد از بی خوابی، نگو که می روی بخوابی! وعده نده که می روم داخل تا تو بیایی، که تو هیچ اتاقی را خالی نمی گذاری! نگو باید رنج بکشی، اگر مرا می خواهی. نمی شود همه جا باشی، نبايد هر جا كه شد بروی، كه قرار نگذاری و مدارت قرار نگیرد دور ما. نمی شود دیگر. غیرتمان نمی گذارد آخر. باید ما را مطمئن کنی، باید اثبات کنی که نیستی و هرگز نبوده ای با دیگری. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:34 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
اين را براي كسي مي نويسم كه صفحه حوادث تمام روزنامه هاي كشور درباره مرگش نوشتند. كسي كه نمي شناختمش و چندان نمي ديدمش اما فاميل درجه اولم بود، بزرگ بود، اعتبار داشت و در بازار، تاجري سرشناس و ثروتمند به حساب مي آمد. او عمويم بود، همان ميلياردري كه روزنامه ها درباه اش نوشتند به دست رفيق دوران جواني اش كشته شد. مرگ را باور مي كنم وقتي شخصي همچون او از دنيا مي رود اما اين نوع مردن را نمي توانم باور كنم. صفحه حوادث روزنامه ها آكنده از اخبار اين حوادث فاجعه بار و دردناك است اما تا وقتي كه براي يكي از اطرافيانت پيش نيايد انگار نمي تواني باور كني كه تمام اين حوادث مربوط به همين جاست. اينجا شهري است كه در منطقه خوش نشينش به زني در خانه و در مقابل چشمان فرزندان و شوهرش تجاوز مي كنند. در اين شهر مردي مي تواند خانواده و همسايه هايش را به رگبار ببندد. آن يكي اسلحه هايش را از آمريكا آورده تا بيايد اينجا با اعضاي خانواده اش تسويه حساب كند... پسر عمويم تا پايان عمر صحنه مرگ پدر را به خاطر خواهد داشت. همه چيز در مقابل چشمانش اتفاق افتاد و او اين ماجرا را روزي بايد براي فرزندش هم بگويد. نمي دانم چگونه و چطور چون متاسفانه او را هم نمي شناسم، فقط اميدوارم تمام افعالش مربوط به گذشته دور باشد، ماضي خيلي بعيد باشد! مثلا بگويد: ْآن وقت ها يك آدم عادي مي توانست اسلحه تهيه كند و شخصي را در خيابان بكشد. آن موقع ها همه از امنيت حرف مي زدند ولي انگار براي بعضي ها هيچ وقت هيچ امنيتي نبود... «... آن روزها تعريف امنيت و اغتشاش جور ديگري بود. به قاتل فقط مي گفتند قاتل! متجاوز و دزد، مخل امنيت نبود، ممكن بود حتي آن ها را قرباني جامعه خطاب كنند. ولي به عده اي ديگري مي گفتند باعث ناآرامي و عامل اخلال و اغتشاش... بگذريم اين ها مال گذشته هاي دور است، روزهاي تلخي بود كه ترجيح مي دهم درباره اش كم تر صحبت كنم...» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 5:32 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش می آیی برای تنبیه من. قدمت روی چشم. فدای دست سنگینت. عمری ست عادت کرده ام به تو سری هایت. اما آیا حواست هست که برای چه چیز به تکاپوی تادیب افتاده ای!؟ آن جایگاه عزیزت، صندلی رها ناشدنی ات را چه می کنی!؟ می دانم کارت را بلدی، می دانم که زود می زنی و دوباره می نشینی. اما آخر برای چند بار؟ یک بار، دو بار، سه بار ... ده بار؟ وقتی می آیی جایگاه را به که واگذار می کنی؟ به چه چیز واگذار می کنی آن همه را؟ حاجتت چیست به جز میل زدن؟ آیا می ارزد این لذت به آن رها کردن؟ جای تو همه چیز است و به هر چیزی می ارزد عزیز من. می ارزد حتی اگر از فرط پررویی سوارت شوم! هر طور و هر چقدر ناراحت که بنشینی، بهتر از آن است که برخیزی و دوباره بنشینی. در این پیش آمدن ها حتی به نیت صلاح، عاقبت از کف می دهی جایت را دوست سنگین دست من. این قاعده تادیب وتنبیه است. این بار اگر پیش آمدی به نیت صفا بدان: نمی زنند، سری را که درد نمی گیرد. بر نمی خیزند، از جایی که تصاحب می شود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:6 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزهای کودکی ام آرزو داشتم یک فوتیالست برجسته شوم اما نوع تربیت خانواده ام اجازه نمی داد که به فوتبال به طور جدی فکر کنم. نه خبری از گل کوچیک با همسالان در کوچه بود و نه کلاس وتمرینی وجود داشت که امید کوچکی ایجاد کند. تمام وقتم در زیرزمین یک آپارتمان اجاره ای به حسرت می گذشت. اما کمی بعد همه چیز تغییر کرد. خانه نشینی یک کودک فعال و ماجراجو ممکن نبود. باید اتفاقی می افتاد که ثابت شود تنها عرصه فعالیت در عالم، زمین بازی مدرسه و آسفالت ترک خورده کوچه نیست. رویا و تخیل وسعتی به اندازه یک دنیا داشت و کتاب تنها ابزاری بود که می شد با آن به هیاهوی کوچه غلبه کرد. داشتم به یک موجود غیر قابل تحمل تبدیل می شدم. به کسی که چون نتوانسته فوتبالیست شود می خواهد از همه بچه های مدرسه و محل انتقام بگیرد اما بخش کودک ونوجوان کتابخانه حسینه ارشاد مرا از عقده و کینه نجات داد. تابستان های باشکوه آن دوران هنوز هم از دلایل اصلی تنفرم نسبت به پاییز است. فصل باز شدن مدارس فصل تباهی بود. آرامش به اختیار خواندن و برگزیدن کتاب های داستان، قابل مقایسه با سرگیجه عجز و زورگویی محض کتاب های درسی نبود. تابستان ارزشمند بود چون با آن به ارزش خودم پی می بردم و پاییز تحقیر آمیز، چرا که دربرابر اقتدار نظام آموزشی و القائات بی شمارش به خانواده و جامعه هیچ وسیله ای برای دفاع نداشتم. کلاس دوم راهنمایی بودم که راه مبارزه را یافتم. درس نمی خواندم اما هم روزنامه دیواری درست می کردم، هم مدیر گروه تئاتر بودم وهم در زنگ انشاء، سر معلم و کلاس را با داستان های هیجان انگیز گرم می کردم. بت باشکوه فوتبالیست شدن شکست و آرزوی نویسنده شدن به سرعت به جای آن نشست. ناظم و معلم و مدیر تشویقم می کردند اما بیشتر برای آنکه به سمت درس خواندن بروم. خانواده شروع کرده بود به افتخار کردن اما نه به آن اندازه که سرشکستگی نمرات ریاضی وعلوم را فراموش کند. در اوج بودم و نمی فهمیدم تمام رویای من را به اندازه نیکبخت واحدی شدن هم به حساب نیاورده اند! زورم به مدرسه می رسید چون فکرمی کردند به چندین هنر آراسته ام و استعداد های زیادی دارم اما خانواده یقین داشت که اینها همه به خاطر اصرارشان به خانه نشینی است و جلوگیری از بازی در کوچه. از چشم آشنا هیچ جذابیتی در کار نبود، فقط بازی با کاغذ بود. یکی موشک و قایق می ساخت و این یکی داستان... بقیه داستان را همه می دانند همان ماجرای مخالفت والدین و بعد هم آغاز دوره افتضاح دبیرستان، بلوغ ، کنکور،سربازی ... محمود دولت آبادی نشدم و نمی شوم، کاش می گذاشتند نیکبخت واحدی شوم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:47 توسط نيما سيروس كبيري
|
|
||