تبليغاتX
رقصنده در تاريكي
Dancer in the dark
بعد از چند ماه یک یادداشت نوشته بودم. فکر می کنم از پاقدم نحسش بود که... به هر حال عمر «مردم و جامعه» به دنیا نبود. حدس می زدم که این راه تازه دردسر دارد. ولی درست مثل مهدی کروبی تا آخر پایش ایستاده ام و محال است که کنار بکشم!

این همان یاداشتی است که به «مردم و جامعه» نرسید کاش هرگز نوشته نمی شد.

/* /*]]-->*/

انديشه پسا احمدي‌نژاد

تنها چهار سال از زمامداري دولت نهم و شخص محمود احمدي‌نژاد مي‌گذرد اما گويي دوران طولاني‌تري سپري شده كه تغييراتي عمده در فضاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي كشور ايجاد كرده است. هرچند از سويي ديگر در كشور ما زمان به نوعي كُند مي‌گذرد و برخي از دوران اصلاحات به گونه‌اي سخن مي‌گويند كه گويي آن هشت سال كوتاه يك سده پرماجرا و سرشار از هياهو بوده است. گفتمان اصلاح‌طلبي با تاكيد بر نهادينه كردن دموكراسي، جامعه مدني، آزادي بيان و تنش‌زدايي در سياست خارجي در كمترين زمان ممكن به گفتمان عدالت‌ورزي، مبارزه با مافياي اقتصادي، حل مشكلات معيشتي و استكبارستيزي تبديل شد. اما اگر اصلاحات را به خاطر حجم مطالبات انباشته شده مردمي به «عصر اصلاحات» تعبير كنيم درباره گفتمان چهار ساله عدالت‌خواهي و مهرورزي چه حرفي براي گفتن خواهيم داشت؟

شكست و احساس سرخوردگي مي‌تواند سبب اتصال نهايت روز به ابتداي شب شود و اين سوي بام را در كمترين زمان ممكن به آن‌سوي بام برساند. اما آنچه مفهوم زمان را در ذهنيت جامعه مي‌شكند و ظرفيت حافظه تاريخي را كاهش مي‌دهد چرخش‌هاي ناگهاني، فرصت‌سوزي‌ها و تصميم‌هاي عجولانه است. چيزي تحت عنوان انديشه سياسي وجود ندارد، همه چيز به شكلي از تب و افزايش دما ختم مي‌شود كه سياستمدار و مجموعه اطرافش را در خوش‌بينانه‌ترين حالت به يك ميزان‌الحراره شيشه‌اي بدل مي‌كند. گاهي سرد، كم‌رنگ و خالي از جيوه و گاهي در معرض شكست كامل. از حرارت اصلاحات تا برودت گفتمان مهرورزي و عدالت فاصله چنداني نيست اما كميت تصميم‌ها و تغييرات در اين چهار سال به گونه‌اي است كه نشانه‌هاي دوران اصلاحات را به خاطرات دور افكار عمومي تبعيد كرده است به جايي كه نه از تاك نشان مي‌ماند و نه از تاك‌نشان. اكنون احمدي‌نژاد نماد يك دوره متفاوت و يك انديشه متمايز است؛ حجم صفحات بودجه را نصف مي‌كند تا رديف‌هاي بودجه زير نظر دولت تقسيم شود نه با نظرات مجلس، واردات را افزايش مي‌دهد در عين آنكه خود را حامي افرادي تلقي مي‌كند كه كشاورزان، دامداران و كارگران جمعيت عمده آنها را تشكيل مي‌دهد، به زبان مردم حرف مي‌زند تا به يكي از خودشان بدل شود و نه به سياستمداري در جايگاه برتر و بالاتر. تمامي مديران و مسوولان كشور به نوعي از نوع بيان و ادبيات او تقليد مي‌كنند، فعالان و ناظران سياسي به گونه‌اي خودآگاه و يا ناخودآگاه واكنش‌هاي خود را با اقدامات و رفتارهاي سياسي دولت نهم هماهنگ مي‌كنند و آخرين و مهم‌ترين نمونه اثرگذاري دولت، نطق‌هاي انتخاباتي و موضع‌گيري‌هاي نامزدهاي هر دو جناح است كه محتواي بيشتر سخنان خود را به انتقاد از سياست‌هاي دولت و شخص رئيس آن اختصاص داده‌اند. اينكه آيا در صورت تمديد دوره ايشان «كشور به سمت پرتگاه خواهد رفت» يا نه موضوع ديگري است آنچه كه اهميت فراوان دارد بررسي وزن سياسي احمدي‌نژاد و مجموعه‌ي حاميان و اطرافيان اوست. وجه سلبي اثرگذاري و يا اقدامات منفي و خطاهاي دولت نهم را بايد به خاطر سپرد اما نه به خاطر انتقاد و يا بدتر از آن بهره‌برداري تبليغاتي از نقايص و نارسايي‌هاي موجود كه براي پايه‌گذاري مديريت صحيح در دوران پس از احمدي‌نژاد. آنچه كارآمدي اصولگراي اصلاح‌طلب را نسبت به اصلاح‌طلب اصولگرا افزايش مي‌دهد حضور نه‌چندان كوتاه احمدي‌نژاد در عرصه سياست است. امروز بيش از چهار سال گذشته به عدالت نياز است چرا كه تنها سخن گفتن از آن نهادينه شده است. كسري بودجه تزريق پول نفت به جامعه را منتفي مي‌كند پس برنامه‌هاي مدون اقتصادي، توجه ويژه به فقر و حمايت راستين از ضعفا اهميت حياتي مي‌يابد تا جدا از كنترل بحران اقتصادي عواقب ناشي از آن به معضلات اجتماعي گسترده منجر نشود. حق با رئيس دولت اصلاحات سيد محمد خاتمي است كه مي‌گويد: «اصلاحات شكست‌ناپذير است» اما با تفكري برآمده از دوره احمدي‌نژاد و با اتكا بر انديشه پسا احمدي‌نژادي!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:31  توسط نيما سيروس كبيري  | 


می خواهم از بعضی عقایدم بگذرم. این بد و بیراه دائمی که در هر فرصتی نثار مردم می کنم دیگر دارد حالم را بهم می زند. مگر من که ام؟ چه نفش مهمی ایفا می کنم؟ چه جایی در این جامعه دارم؟

عقب ماندگی تاریخی ادامه دارد، نا آگاهی و فقر فرهنگی و زوال اندیشه و از این مزخرفات هم مستدام. من چه کاره ام؟ غیر از این است که در نهایت تماشاگرم؟ غیر از این است که هر کسی با زندگی در دوره ما در این دور باطل سهیم می شود؟ با فحش دادن کسی تطهیر نمی شود برادر! با ملاطفت و مهربانی هم نمی شود جناب ابطحی! اخراجی ها 2 فیلم خوبی نیست اما مردم می بینند از کی سلیقه مردم به این روز افتاد؟ پاسخش این است از زمانی که امثال من روزنامه نگار شدند! از زمانی که روشنفکران این مملکت به جای هدایت افکار مردم فقط بهّ آنها فحش دادند...

تا اطلاع ثانوی لال خواهیم شد آقای ده نمکی حق با شماست ما باختیم!   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:13  توسط نيما سيروس كبيري  | 

حواله به لپ لپ

«...پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم بر آنم که باشم، دراین جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه، نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم،شگفتی کنم، باز شناسم که ام؟ که می توانم باشم؟ که می خواهم باشم؟...»

همیشه همینطور بوده... همیشه کار این کلمات همین بوده که به وقت نیاز با ناز قدم رنجه کنند و به هنگام رنج سرازیر و مهیب و نابهنگام از راه برسند و همه چیز را خراب کنند. روزگار نطق رهایی بخش و کلام نجات دهنده و متن ضد افسردگی سپری شده و حالا فقط همین مانده که بگویی از خویشتن بیمار و بی مقدار. از این میل پس افتادن و در ماندن و باختن که لعنت بر آن جد و آباد و تاریخ و اساطیری که بازنده اش جذاب تر است. نفرین به حیات حقیر جهانی که جاه طلبی در آن فحش است و تنبلی فکورانه و متعهد. عادت به بودن رکن اصلی حیات پوچ اهالی من است نه اهالی سرزمینم که سرزمین برایم چهارچوب اتاق و خانه و مسیر محل کار نزدیک به خانه است و بس و اهالی هم همان آشنایان محدودند. هرچند مقبول و دل پذیر و دوست داشتنی و معتبرند و افتخار می آورند برایت که در کنارشان قدم بزنی و قلم اما... امای همان دریغ و افسوس امای بر آمده از ته جگر بی خاصیت. برآمده از ته نبودن هایت ته نداشته هایت ته آرزوهای بلند خورده به دیوارت.. که همه خواهشت- نه حتی آرزویت- این باشد که نوشتن پرواز شود نه پناه لزرانی همچون خانه های مانده بر گسل های رقاص تهران.عشق که دستمالی شد و رفت به زوال کلیشه های چرت و چرک تا نشود بگویی کاش عشق باشد نوشتن نه وظیفه نه تکلیف شبانه اضطراری و سرسری و گذری.

 ببر و ببر را هندوانه فروش می گفت و بکن و برو را لات سر کوچه و آن یکی گفت بگذار و بگذر اما... اما رو به سوی گذشته داری و تو را می کشد قدرتی به سوی آینده تا بدانی لطیفه ای بود آن مثال «فردا منتظر هیچ کس نمی ماند». فردا می ماند تا بیایی کشان کشان و با ردی از خون و چرکاب و تعفن از خاطره؛ آینده با اشتیاق می ماند تا ببینی این صحنه را و نتوانی اعلامش کنی شرم داشته باشی که بیانش کنی. آینده سند تحقیر بشر این جهانی است. جهان نامتمدن نامنتظر دست چندم، جهانی آنسوی خواسته های بحق. جهانی ناحق. که قامت عدالتش را بر زوال تو می دوزند عزیز. گفتم عزیز و واژه جز از تهی گاه عقده نیامد که عقده ماهیتی ندارد. عقده یعنی خالی یعنی هیچ، عقده یعنی زندگی و دیگر هیچ که به قول ظریفی زندگی را آورده اند که حواسمان را از هیچ دور کنند. که سخنان اندیشمندان و بزرگان و شاعران کلاه خلاء ماست غایت هیچ شدن ماست در اهالی این جهان دست چندم تخدیری. جهان نشئگی و مستی و حال و حول، جهان پیام باشکوه زندگی یعنی پول. بله برادر درست است اما نه تا این اندازه رو و دم دست. بازی می خواهد نماد و سمبل می خواهد که انسان است و شیطنت های پیچاندن حرف ها و مفاهیم، انسان است که هنوز هم به او می گویند فهیم. نه جانوری که دست ساز بنجل و بدل بسازد از هر اصل و اساسی و به گنداب حوائج کنار بیالاید نیاز های درجه یک دور را. جهان هرزه نگارانه ای ست که رد چرک و خون و خاک و خاشاک و کثافاتش  می شود رد حیات و چه بشری و چه انسانی که خط منحوس انهدام خویش را نقش هستی لقب می دهد؛ اینجا کنار  من، کنار واپاشیدن های مدام از هم، کنار ترکیدن و ترکاندن نسل هایی که آینده تمام قد ایستاده است به افتخار و احترامشان... پنبه دانه... دانه دانه...
جهان من از داخل لپ لپ درآمده برادر، بنگر که تا کجاست اندازه هیکلم. ایستاده ام روی سطح شیب دار روغنی با طعم قهوه ای با اسانس زباله. حواله داده اند نوشتنم را به سطح برآمده لپ لپ شان. حواله داده ام نوشتن را به سطح بر آمده لپ لپ شان تا چه مقبول افتد و چه پسند آید. تا ببینم آینده نقش حیاتم را زرد می خواهد یا قهو ه ای...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:35  توسط نيما سيروس كبيري  | 

چندان حس و حال و انگیزه ای برای شخصی نویسی ندارم. شاید تعطیلی ایام عید این حس و حال تعطیل را نجات دهد و کمی تمرین بازگشت به گذشته هم داشته باشم. روزگاری نه چندان دور عادتهای قشنگی داشتم مثل  کتاب خواندن بسیار، داستان نوشتن گهگاه و شعر سرودن ادواری اما حالا از عادات قدیم فقط گاهی فیلم دیدن مانده و موسیقی که بیشتر برای رهایی از سر و صدای این شهر مزخرف شلوغ تنها مصرفش می کنم. چون موسیقی هم این روزها مثل خیلی چیزهای دیگر مصرفی شده و تنها مثل یک مخدر «استعمال» می شود.
درباره اینجور نوشتن هم بارها برای دوستان از دیالوگ پولاد کیمیایی در فیلم اعتراض نقل قول کردم که میگفت دوست دارد با یک تیغ سرش را بشکافد و آن حشرات و کرمهای داخل سرش را بیرون بریزد. این تیغ حکم قلم را دارد، نوشتن برایم همان شکنجه تیغ کشیدن بر پوسته سر است و حشرات هم همین کلماتند که حتی به درد استعمال و مصرف هم نمی خورند.
آنچه این روزها بیهودگی نوشتن را تشدید می کند و خرده انگیزه های ادامه دادن را می کشد آینده مبهم همه ما در این کشور است. انتخابات ریاست جمهوری سال آینده عید امسالم را رسما خراب کرده است. میرحسین  موسوی تازه آمده خاتمی ما را که به هزار زحمت راضی به آمدن شد وادار به انصراف می کند اما آنقدر  هم زود رنج و حساس نیستم که این ماجرا به کلی ناامیدم کند. ضایعه اصلی و فاجعه مدام و مستدام را جمعیتی موسوم به «مردم» رقم می زنند که فهم سیاسی شان ما را کشته است! این «ما» هم همان اقلیت محدودی است که یا کلا از هر ادعایی دست کشیده و یا اگر ادعایی دارد تمام وقتش را در جهت اثبات آن به کار گرفته است اما حتی این افراد هم هرگز قاطعانه از «پشت پرده جریانات» سیاسی صحبت نمی کنند و مرتب به طرح «تئوری توطئه» نمی پردازند. نمی دانم در عرصه پیچیده و دشواری که امثال ژان پل سارتر در آن شکست می خورند کشور ما چگونه اینقدر مدعی دارد؟ یکی نیست به این دوستان بگوید خلایق مگر سیاست خاله بازی است؟ مگر نمی دانید که سیاست معمولا از فلسفه هم پیچیده تر است؟ شما این تسلط بالقوه را با «فقر تفکر» و «فقر دانش لازم» که همیشه در جامعه ما وجود داشته از کجا می آورید؟ چرا «تحلیل» می کنید وقتی که از جزئیات «واقعی» روز اطلاعی ندارید و برای فکر کردن به ساده ترین اتفاقات روزمره وقت نمی گذارید؟ آخر اگر این مردم تا این اندازه اندیشمند و آگاه از حقایق سیاست و حکومت بودند که ما تا به حال ابر قدرت جهان شده بودیم. اگر همه آنچه حدس می زدند از یک تشخیص معقول و منطقی نشات می گرفت، بدترین ها و کمترین ها نصیبمان نمی شد. اگر تفکر اصلاحی را در طول تاریخمان درک می کردیم، اصلاح گرانمان شهید(امیر کبیر) و تبعیدی(مصدق) و مطرود(بازرگان) نمی شدند. کی و چه وقت این جماعت پای یک چیزی ایستاده اند  که از نایستادن و نماندن خاتمی گلایه می کنند. از کدام اقدام خودتان می توانید با خوشی یاد کنید؟ به کدام حرکت جمعی تان می توانید افتخار کنید؟ مشروطه ای که هنوز شروع نشده تباه می شود هیچ نشانی از ایستادگی و مقاومت جمعی ندارد، انقلاب تحقق تام است و زمانی نمی برد که ایستادگی دامنه دار  بخواهد و اصلاحاتی که به هشت سال نکشیده تمام می شود در مقیاس تاریخی بیشتر به امیال دوره ای و احساسات وهله ای شباهت دارد. این مردم برای خودشان چه کرده اند که می پرسند خاتمی برای ما چه کرد؟ جماعتی  که با ناآگاهی انفعال به خودشان لطمه می زنند و به جای استقبال از آزادی و رفاه، گرفتاری و بدبختی را در آغوش گرفته اند اول باید خودشان اصلاح شوند وگرنه حضورشان جز نکبت و تباهی و ادبار ثمره و سرانجام دیگری نخواهد داشت. کسی که میان «بد و بدتر» دست به انتخاب عاقلانه(نه از سر ناچاری!) نمی زند دیر یا زود به «بد ترین» راضی خواهد شد و در پی این رضایت عادت خواهد آمد و  آن وقت است که دیگر هیچ برنامه اصلاحی و هیچ رویداد انقلابی به نتیجه نخواهد رسید.
خاتمی انصراف داده و این شاید خیر مردم بوده است که «شخص پرست» یا «نخبه کش» نشوند،  متعادل و معتدل شوند و تنها تفکر اصلاحی را پیگیری کنند.
شخصی از دیوانه ای فحش آبداری شنید و از مقابلش نگریخت به این امید که واکنش نشان خواهد داد اما سیلی هم از راه رسید و شخص مربوطه نتوانست کاری کند چون به هر حال طرف دیوانه بود! کار به مشت رسید و شخص بیچاره باز هم نگریخت و با خود گفت اگر بدترش کرد حتما یک کاری انجام خواهد داد اما اینکه چه کاری و چه طور خودش هم نمی دانست. مطمئن باشید او لگد را هم پیش بینی کرده و  آن را بی هیچ گونه نارضایتی می پذیرد، کسی چه می داند شاید حتی لذت هم ببرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 6:54  توسط نيما سيروس كبيري  |